Your browser version is outdated. We recommend that you update your browser to the latest version.

دستت را تكان ميدهي ويك تاكسي زرد رنگ وخسته ميايستد.

يك اسم به زبان مياوري ومحله ات را معرفي ميكني.

ااسفالتي كه بر ان قدم ميگذاري؛ديوارهايي كه پر از در هايند ودر هايي كه كساني پشت ان منتظرند.

با اينكه تعريف همه محله ها از نظر ساختار يكي است، اما انها ضمير پنهان حيات دروني ما هستند.

(وچون من عادت دارم همه چيز را با حال وهواي دروني خودم جمع ببندم)

ميخواهم اعتراف كنم ، ازدردي مزمن  واحساسى ازار دهنده ،از بودن در جايي كه دوستش نداري.

از چهره زشت ونا هماهنگ مغازه گز فروشي در كنار ويترين قليان ها ونمايشگاه ماشين ؛ادم هايي كه به چشم تو مريخي اند ، چون غبار الود وبد هيبات اند و رد راه رفتن ات را با گردنهاي لاغر وسوخته شان تا اخرين صداي بسته شدن محكم در ، دنبال ميكنند.از صدايي خفه شده در گلو كه هزاران بار دعا ميكند به محله دوران بچگي اش بر گردد.انجا كه پدر ومادر هنوز در ان نفس ميكشند و وجب به وجب خيابانش حتي در زير پا با تو مهربان واشناست.انجا كه همه چيز زيباست با سنگفرشهايي از همان جنس ونور هايي همانقدر زننده.

سخت است ،خيلي سخت است سايه سنگين محله را بر دوش ادم هاي ساكن بر ان نديد وقضاوت نكرد. انسانيت ادمها  به محله اي كه در ان زندگي  ميكنند ربطي ندارد اما چون پوشش اولين چيزي است كه به چشم ميايد و گريزي از ان نيست.شايد داستان طولاني بالا محله و پايين محله را بتوان در نگاه هر كدام از ماشهروندان باز شناخت و تحليل كرد.

استفاده از مقاله با ذکر منبع بلا مانع است.