Your browser version is outdated. We recommend that you update your browser to the latest version.

پل خواجو
ساعت سه ونيم بعد ازظهر،مادر تند وباعجله و دختر بيتفاوت وارام براي بيرون رفتن از خانه اماده ميشوند،مادر كلاه بافتني بزرگي را روي سر دخترش فشار مىدهد ودر سكوت وبي ميلي به سوالات بي پايان دخترك جواب هاي كوتاه وپرت وپلا ميدهد.
مامان؟!!
بله
براي درس علوم بايد ازمايش دود توي شيشه انجام بديم ،يعني وارونگي الودگي .
منظورت همون وارونگي هوا والودگيه ديگه؟
اره همون.
ازمايش نميخواد بريد توي حياط مدرسه از نزديك ببينيد.
مااااامااااان
مادر غرق در افكار خودش از پنجره ماشين خيره به بيرون است .در ذهنش ارزوهاي بزرگ ودور و درازش را ميجويد وميبيند.دختر ضربه محكمي به پهلوي مادر ميزند،مامان حواست كجاست؟
هان؟؟؟؟؟
مامان ميدوني پل عابر يعني ادما از تو ماشينها رد نشن ،پل خواجو يعني ادمها از تو خاك ها رد نشن.
مادر از افكارش بيرون ميايد .به پل خواجو نگاه ميكند .كودكي خودش را با پدرش ميبيند،اردك بزرگي در بغل دارد .تمام تابستان رابا ان جوجه گذرانده وحالا امده تا ان را به رودخانه و بقيه دوستانش بسپارد ،تصوير ذهنش زيبا ورنگي است. حالا ديگر با مهرباني به چشمان سياه دخترش نگاه ميكند.چيزي براي گفتن ندارد .دخترش حتي همان خاطره رنگي را نيز نخواهد داشت .زير لبي ميگويد: غم پل خواجو ورودخونه خشك راديگه كجاي دلم بگذارم.